Skip to content

قصيده‌ي پُرعظمتي با عنوانِ «هيچ» از زنده ياد اُستاد «مُظاهرِ مُصفّا»

با درود به خوانندگان فرهيخته‌ي وبلاگِ «از بيدلانگي‌ها»، تقريباً در سه سالِ پيش، وبلاگي وجود داشت به نامِ «مستانِ اهورايي» كه در آن اُستاد «سياوشِ فرداد» مطالب يا اشعار يا نوشته‌هاي پراكنده‌ي ديگري را ارائه مي‌فرمودند.

بنده از چندين پُستِ اين وبلاگ براي خويش كپي كرده و در آرشيوِ شخصي‌ي خويش نگهداري كرده‌ام، من جمله قصيده‌ي نابي از يكي از اساتيدِ دانشگاهي‌ام زنده ياد حضرتِ «اُستاد مُظاهرِ مُصفّا»، كه ديشب با جستجويي در «هاردِ» مخصوصِ ادبيّاتِ خويش، آن قصيده و مطلبِ جنابِ اُستاد «فرداد» را ديده و برداشته‌ام و اكنون در تاريخِ (سه‌شنبه‌شب : 1 / 12 / 1391 خورشيدي برابر با 19 / 2 / 2013 ميلادي) اين قصيده‌ي پُرفراز را براي شما گرانمايگان در چهارمين پُستِ وبلاگِ خويش (= از بيدلانگي‌ها) به يادگار مي‌گذارم. باشد تا از فيوضاتِ معنوي‌ي اين شعرِ پُر شعور بهره‌هاي كافي و وافي بُرده شود.

با ارادت : «دكتر مرسده‌ زنده‌دل»

*******

*****

***

*

اينك آن قصيده از وبلاگِ «مستانِ اهورايي» در ادامه تقديم مي‌گردد :

*****

با درود به یاران و دوستان و «مستان‌اهورایی»ی گرامی.

هفتادمین پُستِ (و شاید:«آخرین» به دلیل سفر«س.ف» نویسنده‌ی این وبلاگ) خویش را اختصاص داده‌ام به مختصری  شرح‌حال و قصیده‌ای بسیار باشکوه و پُرعظمت از بزرگمردِ سرزمین دانش و ادبیّاتِ معنویِ ایرانِ عزیزمان: حضرتِ استاد«مظاهرمصفّا »):

 

*********************************

mazaher mosaffa

 

استاد مظاهر مصفا به سال 1311 در تفرش اراک زاده شد. خانواده‌ی او فرزند چهل روزه‌یخود را به قم بردند. تا پایان(ششم طبیعی)رادر قم ماند. (ششم ادبی)اش را در (دارالفنون امیرکبیر ( گذراند. نقّاشی را دوست میداشت، اما علاقه‌ی بیشترش به شعر و ادبیّات باعث شد بجایتحصیل در (دانشکده هنرهای زیبا) در (دانشسرای عالی) به تحصیل در رشته‌ی زبان و ادبیّاتِفارسی بپردازد. دوره‌ی دکتری را به مدّت ده سال گذراند{دوره‌ی دکتری به حسب معمول 3سال است، امّا کینه و نقاری که (استاد بدیع الزّمان فروزانفر )از او به دل داشت موجب به تاخیر افتادن فارغالتحصیلی اش شد}. بعد از دفاع از پایان نامه اش(سیر تحول قصیده در شعر فارسی)بامعلّمی در دانشسرای عالی آغاز به کار کرد. در حال تدریس سِمَت های اداری و آموزشی راپذیرفت. از جمله دبیری دبیرستان‌های
تهران، دبیری و ریاستِ فرهنگِ قُم، ریاستِ انتشارات
و مدیریّتِ مجله‌ی آموزش و پرورش، دانشیاری دانشگاه شیراز پس از انتقالش به شیراز،ریاستِ دبیرخانه‌یِ مرکزیِ دانشگاهِ شیراز، مدیریّتِ انتشاراتِ نگاهِ شیراز.وَ سرانجام به تهرانبازگشت وَ در دانشگاهِ تهران استادِ تمام وقت و مدیر گروهِ دانشکده‌یِ ادبیّات شد. درآبان ماه 1384 با ناسپاسی مسئولان بازنشسته اعلام شد و با آزرده خاطری از دانشگاهتهران رفت. مدّتی نیز استادِ تمام وقت دوره های دکتری دانشگاهِ آزاد بود، اما اکنون خلوتگزینی و سرکشی به زادگاهش، تفرش، را بر کار ترجیح می دهد.

از آن اوست سخنرانیهای ادبی(قریب 100 سخنرانی در ایران و افغانستان و پاکستان)، دهها مقاله و 43 تالیف و تصحیح و مجموعه ی شعر، از جمله تصحیح و تحشیه‌ی مجمع‌الفُصَحا، دیوان‌سنایی، کلیات‌سعدی، دیوان‌نظیری‌نیشابوری، دیوان‌نزاری‌قهستانی، پاسداران‌سخن، چهل‌چکامه، ده‌فریاد، سی‌پاره، شب‌های‌شیراز، با‌اوست‌حدیث‌من، داستان‌های‌مثنوی، برگی‌از‌دیوان‌صفای‌اصفهانی، قند‌پارسی‌و… 

 و : (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند .) .

 

*********************************

 

در همین جا لازم میدانم از زحماتِ بی‌شائبه‌ ی دو یار یگانه‌ام :{حضرتِ استاد (نسیم خُراسانی) وَ جنابِ آقای مُهندس بهمن هوشیدر‌جام } که هرکدام از این دو عزیز (به نوعی خاصّ خویش) مرا یاریهای فراوان رسانیده‌اند کمال سپاسگذاری‌ را داشته باشم .

با احترام: (سیاوش فرداد)=(ساعت22:22 پنجشنبه شب: 22/7/1389)

 

*********************************

 

و اینک قصیده‌ی بسیار شیوای حضرتِ (اُستادْ مُظاهر مُصفّا) را باهمدیگر از دل و جان نظاره‌گر می‌شویم .

هُو حَق یا «اهورامزدا» مدد

 

*********************************

 

 (هیچ!؟)

مردی ز(شهــرِ «هرگــز»مْ ) از روزگٰار «هیچْ».

جــان از (نَتــاجِ «هرگزْ»)، تنْ از تَبـــٰار «هیچْ».

از شـــهرِ (بی کــــرانه ی «هـرگزْ») رسیده‌ام

تا رخــتِ خــــویشْ باز کُنَــمْ درْ دیـــٰار «هیچْ».

از کوره راهِ «هــرگــز وُ هیچــــمْ» مســــافری:

در دستْ(خونِ «هَرگز»)ودرپایْ (خٰار «هیچْ»).

در دلْ («اُمیدِ»سَرد )وُ به سَرْ («آرزو»یِ خامْ)

در دیده(اشکِ«شایَد»)وُ بردوشْ(بـٰار «هیچْ»).

در کامْ (حرفِ «بوُک»)وُ بِه لَبْ(قصّه یِ«مَگَر»)

بر جبهه(نقش«کاش»)وُبه چِهرِه(نگٰار«هیچْ»).

دنبالِ «آبِ زندگی» از (چشمه سٰار «مــرگْ»)

جویـــایِ «نَخْلِ مَردُمی» از (جــویبٰار «هیچْ»).

دستَ‌ازْ «کِنٰار» شُسْتِه، نِشَسْتِه «میانِ مُوْجْ»

پا بــَرْ سَر جَهـــانْ زَده سَـرْ دَرْ (کـِنٰار «هیچْ»).

(اَصْلی «گُسَسْتِه مانْدِه») تَهی از (اُمیدِ وَصْلْ)

(فَرْعی«شِکَسْتِه گَشْتِه»)پُرَازْ(بَرْگ وُ بٰار«هیچْ»).

خونْ ریخْتِه زِ«دیده»، شب وُ روز وُ ماه وُ سالْ:

در پـــایِ (شغلِ «هرگز») وُ درْ راهِ (کٰار «هیچْ»).

«دیـــوانــه ی خِـرَدْوَر» وُ «فَرْزانه یِ جهــولْ»

(عَقْلْ آفَرین دَشْتِ جُنـونْ):(هوشیٰار «هیچْ»).

با عِــــزّ اِقْتِــدٰار وُ به پـــا بَنـْـــدِ ذلّ وُ ضَـــعْفْ

با حُـــکْمِ اِخْتیٰار وُ به دَسْت (اِخْتیــــٰار «هیچْ»).

هَمْ خودْ «کتابِ عِبرَت» وُ هَـمْ «اِعْتِبٰارْجویْ»

از دَفْــــــتَر (زَمانه یِ بــــی اِعْتِبــــٰار «هیچْ»).

چَنــْـدی عَبَثْ نَهــــٰادِه قَــــدَمْ دَرْ «رَهِ خیـٰالْ»

یکْــچَنْدْ خیره کو‍‍‌‌فْتِه سَـــرْ بَــرْ (جَدٰار «هیچْ»).

عُمْری فَشـٰانْدِه «اَشْکِ هُنَرْ»زیر «پایِ خَلْقْ»

یعنی کِه:کَرْدِه «گُوهَر» خودْ را (نثـٰار «هیچْ»).

«قــٰافٰ» آرزویِ بــاطِلَمَ ازْ «دَشْـتِ پـُـرْغُـرابْ»

«سیمُرْغْ» جویِ غافِلَمَ ازْ (کوهْـسـٰار«هیچْ»).

ناآمَـــده «نَـتٰاجیَ‌»‌امْ اَزْ پُشْتِ «هُول وُ وَهْمْ»

نابافته «نَسیـجیَ»‌امْ اَزْ (پــُـود وُ تـٰار «هیچْ»).

«گُمْ کَرْدِه راهْ پیـْکیَ»امْ اَزْ(شَهْر«بی نِشٰانْ»)

پیغــامِ «پُرْ» ز«پوچ» رسانـم به (یـــٰار «هیچْ»).

«خاموشْ قِصِّه گو»یَم وُ «گـــویایِ اَخْــرَسَمْ»

بی پــــایْ بـادْپــُـویـَمْ :در (رَهْـگُــذٰار «هیچْ»).

«گـــویـاییء سُکوُتـَم » وُ «بیتـٰابـیء درنـگ»

«تمـــکین بیقــــرٰاریَ‌»ام وُ (بیقَـــرٰار «هیچْ»).

«صَـرّافِ سَرْنِوشْتَم» وُ سَنْجَمْ «بَهٰایِ خاک»،

نَقّــٰادِ «بٰادْسَنْجَم» وُ گیـــرَمْ: (عَیــٰار «هیچْ»).

بِیْـع وُ شَرٰایِ «خــــونَـم» وُ بَیّٰاعِ «داغ وُ دَرْدْ»:

(بٰازٰارگــٰانِ «مَرْگَم»)وُ (گــُـوهَرْ شُمـٰار «هیچْ»).

جِـنْس «هَمه زیٰانَم» وُ سُودٰایِ «هیچْ سودْ»:

(ســُودٰاگـَرِ «خیالم») وُ (سَرْمٰایه دٰار «هیچْ»).

(«سیــمِ سِپیدْ» سـوخْته)اَمْ دَرْ(شَرٰار «پوچ»):

(«زرّ اُمیدْ» بــٰاخْـتــِــه) اَمْ دَرْ (قِــمـــٰار «هیچْ»).

گـَـنْجینـه یِ «دَریغَم» وُ ویـرٰانِه یِ «فُسوُسْ»

اَنـْـدوُهْگــین «بیهُده»، (اَفْسوُسْخوٰار «هیچْ»).

«آیا»یِ بی جَـــــو ا بـَمْ، «اَمّا»یِ بی دَلـــــیلْ

گفتـــــٰارِ «پــــوْچ گـونه» وُ (پنْــدٰاروٰار «هیچْ»).

«نٰاپــــٰایْـــدٰارْ کوُهَم» وُ «بَرْجٰایْ مٰانْدِه سِیْلْ»

گَرْدوُنْ نَوَرْدْ «گَرْدَ»م وُ (گَـرْدوُنْسِپـــٰار «هیچْ»).

«گَـــرْدَنْدِه روُزگــٰارَم» وُ «چَــرْخَنْدِه آسِــمٰان»

«لَیْـــل وُ نَهـٰارْ سـٰازَ»م وُ (لَیْــل وُ نَهٰار«هیچْ»).

«پرگٰار» سَــرْنِگوُنَم وُ عُــمْـری به پٰایِ «سَـرْ»

بـَر گِـردِ «خویـشْ» دورْ زَدِه دَرْ (مَـدٰار «هیچْ»).

عُزْلَـــتْ نِشین «خـــٰانِه یِ بی آسِــمٰانِه‌» اَمْ

مِحْنَتْ گُـــزینِ‌بی دَر وُ پیْکَـــرْ(حِصـٰار «هیچْ»).

«سَرْمَسْتِ هوُشْیٰاری» وُ «هُشْیٰار مَسْتیَ‌»مْ

بَرْ لَبْ (شَرٰابِ«هَرْگِز») وُ‌ دَرْسَرْ (خُمٰار«هیچْ»).

اَنْدیشه‌یِ «مَحـــٰالَ»م وُ سُودٰایِ «بــٰاطِلَ»مْ

(مَعْنی تَرٰاز «صوُرَت») وُ (صوُرَتْــنِگٰار «هیچْ»).

دَرْ (وٰادیِ «فَریبَ»م ) وُ (لَبْتِشْنِه‌یِ«سَرٰابْ»)

دَرْ(خٰانِه‌یِ‌«دُروُغَ»م ) وُ (چِشْمِ انْتِظٰار«هیچْ»).

(آزادهِ یِ «اَسیـرَ»م) وُ (گِریٰانِ «خَنْدِه رویْ»)

(گِرْیٰانْ ز چَشْم«خَنْدِه») بر این روزگٰار«هیچْ».

(بَدْنٰامی «حَیٰاتَ»م) وُ بَرْ (صَفْحِه‌یِ‌«زَمٰانْ»):

بٰا «خونِ خُودْ» نِگٰاشْتِه‌اَمْ: (یـادگــٰار «هیچْ»).

(صُلْحْ آزْمٰایِ«جَنْگَم») وُ (پیکٰارجویِ‌«صُلْحْ»)

(بی‌هَمْنَبَرْدِ «هَرْگِز») وُ  (چٰابُکْسَوٰار «هیچْ»).

(تیر «هَـــلٰاکْ») یـٰافْتِه اَمْ اَزْ (شَغٰادِ «کِیْـدْ»)

(خَـطِّ «اَمـٰان») گِرفْتِه اَز (اسْفَنْدیـٰار «هیچْ»).

بَرْ دوُشخویشْ‌(«کُـشْتِه‌»یِ‌خُودْ) رٰاکِشیدِه‌اَمْ

تـٰا (ظُلْمْ گـــٰاهِ «مَعْدِلَتْ») اَزْ (کٰارزٰار «هیچْ»).

(مَحْکوُمِ«بـی گُنٰاهَ»م )وُ(مَعْصـوُمِ«بی پَنٰاهْ»)

(مَظْلوُمِ «بی‌تَظَلُّم») وُ (مَصْلوُبِ دٰار «هیچْ»).

دَرْدَمْ اَزیـــنْ کِــه:تـٰافْتِه اَمْ اَزْ (اُمیدِ «سَرْدْ»)،

دٰاغَمْ اَزینْ کِه: سوُخْتِه اَمْ دَرْ (شَرٰار «هیچْ»).

کَسْ (خوٰاسْتٰار «هَرْگِــزْ»):هَرْگِزْ شِنیدِه ایدْ؟

یٰا: هیچْ دیدِه اید کَسـی (دوُسْتــٰار «هیچْ»)؟

آن («هیچْ»کَسْ)‌کِه هَرْگِزْ‌ نَشنیدِه‌ای،«مَنمْ»:

هَمْ‌(دوُسْتٰار‌«هَرْگِز»)‌وُ هَمْ (خوٰاسْتٰار‌«هیچْ»).

 

*********************************

 پانوشت : با پوزش از کلیه ی دوستان و خوانندگان این قصیده ، لازم به توضیح است که بدلیل اینکه بعضی از حروف را نمیشود اعراب گذاری کرد مانند حرف «ر» ، کل قافیه ی این شعر که به «آر» ختم میشود با «را»ی مکسور خوانده شود ، همچنین در جاهای دیگری در داخل شعر ، رعایت این مورد واجب است. 

همه ی این توضیحات را برای اکثر شعرا و نیز خوانندگان ارجمند ارائه نمودم تا کمی از آیین بهتر نویسی و بهترخوانی ی چنین قصاید شیوایی را درک کرده باشند تا با درست خوانی ی چنین اشعاری هم خویش و هم دیگران را به درستفهمی ی مضمون آن ،نزدیکتر سازند.با احترام :(س.ف)

( تمام )

*********************************

برچسب‌ها: استاد مظاهر مصفا، استاد بدیع الزمان فروزانفر، استاد نسیم خراسانی، بهمن هوشیدرجام

 

Advertisements

به يـزدان كـه گـر مـا خِـرَد داشــتـيـم : كـجـا ايـن سـرانـجـامِ بَـدْ داشــتـيـم؟

با درود به دوستانِ گرامي و خوانندگانِ ارجمند، با اين كه : ( اندكي تاخير شد اين مثنوي – چشمِ دل دارم به حالي معنوي ) ، و بر آن سَرَم كه در اين پُستِ سوّمين ، بزرگمردي از ادباي برجسته‌ي معاصر را به شما عزيزان بشناسانم ، البتّه اين مورد، علّتِ خاصّي دارد : مدّتها پيش دوستي چند بيتِ ناب را براي اين بنده تلفني قرائت فرموده و گفته بود كه آن ابيات از اَبَرمردِ ادبيّاتِ حماسي‌ي ايران و جهان يعني از حضرتِ «حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي» مي‌باشد، بنده بسيار تجسّس در «شاهنامه» كردم و چنين ابياتي را نيافتم و نديدم. بر اثرِ مجاهدت و پرسش‌ها و تلاش‌هاي پيگير سرانجام، روزي در اينترنت سايتي را پيدا كردم كه مقالاتِ ادبي‌ي سالهاي دور و نزديك را در دسترس علاقه‌مندان قرار داده بود (سايتِ مجلاتِ تخصّصي نور)، و خوشبختانه اشعارِ مورد نظرم در يكي از اين مجلّات مشاهده شد. توضيحاً بنده و سراينده‌ي بزرگِ اين اشعار ، چند دهه قبل در تهران، در يك انجمن وزينِ ادبي، با يكديگر ديدارهايي داشتيم : ايشان جنابِ مهندس «مصطفي سرخوش» شاعرِ ارجمندِ شاهنامه‌شناس و فردوسي‌دوست، بودند كه عميقاً علاقه‌ي وافري به وطنِ عزيزمان «ايران» تا زنده بودند داشتند. جنابِ اُستاد «مصطفي سرخوش»  فرزندِ شايسته‌ي (مرحوم «يحيي‌خانِ سرخوش» شاعرِ فرهيخته‌ي دوره‌ي قاجاريه) بودند كه مثنوي‌ي بسيار زيبايي در عشقِ به وطن سروده‌اند كه اين مثنوي به وزنِ دلپذيرِ اشعارِ «شاهنامه‌ي فردوسي» مي‌باشد، لازم به ذكر است كه حضرتِ اُستاد «مصطفي سرخوش» آنقدر تبحّر و قدرتِ كلام در اين مثنوي از خويش نشان داده‌اند كه عدّه‌اي (حتّي از فرزانگان) اشعارِ ايشان را گمان برده‌اند كه از «شاهنامه» و سروده‌ي حضرتِ «فردوسي» است، درحالي كه خوشبختانه توانستم بعد از مدّتها كنكاش و تلاش ، اين مورد را پيدا كرده و به اهلِ ادب و به ايران‌دوستانِ اين سرزمينِ پاكِ اهورايي، در وبلاگِ «از بيدلانگي‌ها» ارائه بنمايم. اهورامزدا روحِ پاكِ اُستاد «مصطفي سرخوش» را هماره لطيف و پُر نور بداراد، ايدون باد.  

اكنون مثنوي‌ي معنوي‌ي زنده‌ياد اُستاد «مصطفي سرخوش» را به همه‌ي ياران و دوستان و فرهيختگان و خوانندگانِ ارجمند تقديمِ مي‌دارم :

دكتر مرسده‌ زنده‌دل

يكشنبه :

29 / 11 / 1391 خورشيدي

17 / 2 / 2013 ميلادي

***********

*******

***

به دل آتـــشـــي دارم افــــروخــتـــه

وز آن خـــرمـــنِ جـــان مـــن سوخته

دلــم گـشـتـه چـون كـوه آتـشـفشان

شـــرارش هــمــي ســرزنـد از زبــان

به دل هـــر كه را مِــهْــرِ مــيـهـن بُوَد

روانـــش چــو مــن پـاك و روشن بُوَد

مـــن او را نـــدانـــم جــز آزاده كــس

كــه آزادگــان راســت اين مهر و بس

خود ايــن مهـر را گـوهر آزادگي‌ست

كه آزادگـي خـود خــدا دادِگـي‌ســت

خِـرَد نيست آن را كه اين مِهـر نيست

خـردمند داند كه كه اين مهر چيسـت

ســرشــت مــن از مــهــر ميـهن بُـوَد

من از مـيــهــن و مـيــهــن از من بُـوَد

ز «فـردوسي»‌اَم آمـد ايـن گفـته يـاد

كه دادِ سـخـن را چـون اوكــس نـداد

چه خوش گفت آن مردِ دهـقــان نژاد

«چــو ايـران نـبـاشـد تـنِ مـن مـبـاد»

ز يـــــزدان بـــر او جـــاودانــــي درود

كــزو مــانــده ايــن آريـايـــي ســـرود

ازو زنـــده شـــد نـــامِ ايـران‌زمـــيــن

وَزوُ تــازه شــد رســمِ ديــريــنـه دين

***

تو اي خـاكِ ايــرانِ مـيـنـــوسِــرِشْـتْ

تو اي مجــمـــرِ آتـــــشِ زردُهُـــشْـتْ

تـو اي خـانــه‌ي مِـهْــــرِ ديـــريــــن ما

بُـوَد بـر تــو چــشـمِ جـهـان‌بـــيـــنِ مـا

تـو اي كـاخ فـرهـنـگ وُ گـنـج وُ هـنــر

تو اي كشـورِ دانـش وُ هــوش وُ فَـــر

تو اي ســرزمـــيـــن خــــور آبـــاد مــا

تو اي شــهــر شــيـرين و فـرهـاد مــا

تــو اي بــــارگـــاهِ انــــوشــــيــــروان

تــو اي جــاي مـــردانِ روشـــــن‌روان

تــو اي مــرزِ شــاهــانِ كشـورسِـتان

تــو اي مـــيـــهـــن رُسْـتَــمِ داســتان

تــو اي زادگــــاهِ سَـــــــرانِ دلـــيــــر

چو گــيـــوِ جــوان وُ چـو گـودرزِ پـيـــر

تو اي بــوســـه‌گـاهِ كَـهـان و مَــهـــان

تو اي نــورِ چــشــم وُ چــراغِ جــهـان

تــو اي دخــمـــه‌گــاهِ نــيـــاكــانِ مـــا

كه باشــي گــرامــي‌تـر از جــانِ مـــا

مــمــانــاد بــي تـــو سَــر وُ جـانِ من

كه ارجِ تـــو را كـــس نـــداند چــو من

سـري بـــي‌تو بَـرْ تَنْ بـرازنـده نيسـت

اگر هـســت، هــرگز فـرازنده نيـسـت

ز مِــهْــرِ تو روشـــن روانِ مـن اســت

بــه نـــامِ تــو گــويــا زبـانِ من اســت

كــه بـگذاشــت ايــن نــامِ زيـبــاي تـو

كه زيــبــد بــه زيــبـا ســــراپــــاي تـو

هــمــاره بــه نـيــكــــي تـو را يـاد بـاد

بَــــر وُ بـــــومــــــت آزاد و آبـــاد بـــاد

***

دريــغــا كــه ويـــرانــه بــيــنــم تــو را

بــه چــنــگالِ بــيــگـانـه بـيــنـم تــو را

كــــجــــا رفــــت آن روزگــارِ مــهـــي

كـجـا رفـت آن فَـرِّ شـاهـنـــشـــهــي

كـجــايـــنــد مـــردانِ شـيـرَافْــكَـنَـــت

كــه بـــودند پـيــوســـتـــه پـيــرامُنَـت

تو را چون شـد اسبـانِخوش‌يـال‌و‌ُدُم

ســمـــنـــدانِ چـــالاكِ پـــولاد سُــــم

ز زيــبــا زنــانــت نـــيــابـــم سُـــــراغ

نشسـته‌است بر جـــاي طاووس زاغ

***

در ايــــن بــــاره بـــا مـادرِ خـــويشتن

شــبــيســاز كــردم نـــواي سـخـن

بــدو گـفـتـم از درد وُ تيـمارِ خــويــش

هم از چـهـره‌ي زرد وُ بيمارِ خــويــش

ســرِ رشــتــه‌ي گـفــتـگـو گشـت باز

بـــر او آشـــكــارا شـــد از پــــرده راز

بسـي رفــت وُ آمــد سـخـن در ميـان

ز ايـــــــران وُ كـــردارِ ايـــــرانـــيــــان

پُر از اشـــكْ رخـسـار وُ دلْ پُر زِ سـوز

بــدو گـفــتــم : اي مــادرِ دلـــفــــروز

كـه مـا را چـرا ايــن بَد آمـد به سَـــر؟

چـرا گشـتـه ويـرانه اين بـوم و بــــر؟

چــه كرديم كاينگونه گشتـيم خــوار؟

خِــرَد را فكـنديم ايــن ســان زِ كـــار؟

نـبــود ايـن چنـيـن كــشـور و ديـنِ ما

كـجـــا رفــــت آيــيــنِ ديـــريـــنِ مـا؟

به يــــزدان كــه ايــن كـشـور آباد بود

هـــمــــه جــــاي مـــــردانِ آزاد بــود

در ايــن كـشــور آزادگــي ارز داشـت

كـشــاورز خــود خــانـه وُ مرز داشـت

گـرانـمـايـه بــود آن كــه بـودي دبـيــر

گـرامــي بُــد آن كــس كـه بودي دلير

نه دشمن در اين بوم وُ بَرْ لانه داشت

نه بـيـگانه جايـي در ايـن خانه داشت

سَــرافــراز بُــد هــر كـه فرزند داشت

سَرافــرازتـــر آن كــه او چَـنــد داشت

بـزرگــي بــه مــردي وُ فـرهـنــگ بود

گـدايــي در ايــن بـوم وُ بَــرْ نَـنْـگْ بود

در ايــن خــاكِ زَرخــيــزِ ايــران‌زمـيــن

نـبــودنــد جـــز مَـــرْدُمــي پــاك‌ديــن

كه دشـمــن هــراسـيدي از نامشـان

نه ايـن گـونـه بُـد چِـهْــر وُ انـدامشـان

هــمــه ديــنِــشـان مَــردي وُ داد بـود

كــــزآن كـــــشــــور آزاد و آبـــاد بـود

نـگـفـتـنـد حــرفــي كــه نـايد بـه كـار

نَـكِـشـتـنـد تـخـمـي كـه نـايـد به بـار

هـمـه دادگُــســتـــر، هــمــه داديــار

خِــرَد،كـرده بــر جــان وُ دل شهريـار

بهـشـتـي از ايـن بــوم وُ بَـرْ ساختـند

كـز آن در جـهــان سَــرْ بــرافـراخـتـند

چـو مِـهْــر وُ وفــا بود خود كيششـان

گـنــه بــود آزارِ ســگ پــيــشــشــان

هـمــه بــنــده‌ي پـــاكِ يـــزدانِ پـــاكْ

هـمــه دل پُـر از مِـهْرِ ايـن آب وُ خـاك

پـــــــدر بــر پـــــــدر آريـــايــي نـــژاد

زِ پُـــشـــتِ فـــريـــدونِ نـيـكـــونـهـاد

بــهـــشــتــي بُــد ايـــرانِ آن روزگــار

به زيــبــايي وُ رنـگ وُ بــوي وُ نــگــار

گلــســتــان وُ بـاغـــش پُـر از بار وُ بَر

نـيـسـتـان وُ دشـتـش پُـر از شـيــرِ نَر

همه مرز وُ بـومــش چـمـن در چـمـن

پُـــر از لالــه وُ سُــنــبُــل وُ يـاســمـن

كـنـون بـنــگــر آيــيــن وُ كــردارشــان

زِ نـابــخــــردي، خــامْ گـفــتــارشــان

هـمـه كــارشـان كيـنـه وُ دشمنيست

همـه خوُيِـشـان، خـويِ اهـريمنيست

هــمــه پاســبــانِ زَر وُ گـنــجِ خـويش

به دشمن سپرده سَر وُ جان وُ كيـش

زِ دانــشْ گُــريــزانْ هـمــه مَــرد وُ زَن

زِ ناپُــخــتــگــي دُشـمـنِ خـويــشـتـن

نــدارنـد مِـهْـري بــر ايــن بـــوم وُ بَـــرْ

نــخــواهــنــد آســـايـــشِ يـــكــدگــرْ

ز نــا‌بــخـــردي بـــرده دشــمــن زِ ياد

بـه نـاكــامــي‌ي يـگـدگــر گشته شاد

پيِ ايـمـنـي جُــســتـــن از نـابـــكــار

به مُشـتــي گِــلْ انــدوده سوراخِ مار

نه بــيــمــي زِ كــژّي‌ُّ و از كــاســتــي

نه مِـهْــري بـه نـــيــكـويـي‌ و راستي

دوان هـر كــســـي از پــيِ آب و نـان

بـه دُشـنـامِ گــيــتــي گـشـوده زبـان

نـديـده كــسـي را چــو در خــورد راز،

ســرِ گـفــتــگـو كـرده بـا خـويـش باز

شـتـابــان پــيِ دانـه هر سو چو مور

زِ سَـرْگَشـتـگي راهِ خـــود كــرده دور

به كـامِ دلِ خويــش كــوشـنـد و بـس

هـــمــــه بـــنــــدگانِ هـــوا و هــوس

به يــزدان كـه از چـشمِ خــودبـيـنِ ما

بـــلايــي شــده دانـــــش وُ ديـــنِ ما

نــيــاكـــانِ مـــا را جُـــز ايـــن بـود كار

نــكــردنــد خــود زنـــدگي بــنـــده‌وار

بـــر ايــن مَــرْدُمِ بــدتـــر از ديـــو وُ دَدْ

بــــســــوزد دلِ هـــر كـــه دارد خِــرَدْ

كــجــا رفـت آن دانــش وُ هـوشِ مـا؟

كه شـــد مِــهْـرِ مـيـهـن فراموشِ مـا؟

كـه انـداخت آتـش در ايـن بوسـتـان؟

كـزآن سـوخـت جان وُ دلِ دوستـان!

كه چــشــمِ جـهــان‌بينِ ما كور كـرد؟

كــهمـــا را ز راهِ خِـــــرَدْ دور كــــرد؟

كه چيد اين گُلِ سـرخِ خوشــروُيْ را؟

كــزآن بُـرْدْ هـم رنـگ وُ هـم بـــويْ را

كه كَنْـد اين درخـتِ كُـهـن را زِ جــاي؟

كهبُـرْد از كـفِ مـا دل وُ ديـــن وُ راي؟

كه نامَــرْدُمــي را بــه مـــا يـــاد داد؟

بَــروُ بـــومِ مـــا را كـه بَـــرْ بــاد داد؟

كه بـگـشــود اهــريــمــنــان را زِبنـد؟

كهانــداخــت مــا را بــه راهِ گـزنــــد؟

چـرا آتــشِ مِــهْــرِ مـــا سَــرد شـــد؟

كـز آن گونـه‌ي ســرخِ مــا زرد شـــد؟

***

چـو با مـامِ خـود گفتـم از دردِ خويش

فرو رفـت در غــم، سَــر افكـنـد پيش

زماني زِ خود رفـت وُ آمـد بـه خويش

نبود اين زمـان چـون زمـان‌هاي پيش

دگــر خُـــرّم وُ شــاد وُ خـنــدان نـبـود

تَــنــي بــود، گـويـي در او جــان نبود

هــمــه چــهـره‌اش زرد وُ بـيـمـار بـود

دلــش بــر غـــم وُ رنـج وُ تـيـمـار بـود

بـه آهـســتـــگـي بـا لــبـي پُــرْ دُروُد

سَــرِ خويـــش را ســـوي بـالا نُــمـود

وزآن كس كه بر هرچـه فرمانرواست

توانـايـي خـويـــش را بــاز خــواسـت

چو يــزدان نــديــد انــدر او كـاسـتي،

بـدو داد آن را كـــه او خــواســـتـــي

كــســي را كه پاكـست گفـتـار وُ كار

به يـزدان كه يـزدان مـر او راسـت يار

چــو نـيـروي گُــم كــرده را بـاز يافت،

بـه فــرجام خــود را چــو آغــاز يافت،

پــس آن گَــهْ نــواي سـخن ساز كرد

سَــرِ گــريه را بــا ســخـــن بـــاز كرد

كـــه اي مــهـــربــانْ پــاكْ‌فـــرزندِ من

تــو اي مــيــوه‌ي مِـهْــر وُ پـيـونـدِ من

نــبــيــنــم تـو را ايـن چنــيــن دردْمند

كــه دَرْدِ تــــو آرد بـــه جــانـــمْ گـزنـد

به گـيـتــي بِــه از مِـهْرِ فـرزند نيست

از ايـن ‹بار› خــوشـتـر ز پيوند نيست

مرا رنـج وُ سخــتـي بـه اندازه نيست

به نــزدِ من اين دَرْد وُ غم تازه نيست

بــدان ريـــزم از ديــدهْ خــونِ جـــگــر

كه بـــيــنــم تــو را خــود به دَرْدِ پــدر

پــدر نــيــزْ اَنْـدر دل ايــن رنج داشـت

ندانـسـتم ايـن تخم در دوده كـاشـت

همه راسْت بود آن چـه گفتي به من

كنـون اي پـسر بشـنـو از مـن سـخن

چـــو آمــــد پــــدر را به سَـــرْ روزگار

نــبــودي مــگـر كـودكــي شـيـرخوار

نــديــدي تــو گَـر مِـهْـر وُ چــهــرِ پــدر

پــدر نـــيــز سـيــرت نـديــد اي پـسر

چـو خــواهــي كــه بـيـنـي روانِ پـدر

تــو اي جــان فـــرزنــد در خــود نـگـر

كـنـون گر چه خفته است در زيرِ خاك

روانــش شــده ســوي يـــزدانِ پــاك

بـه جـا مـانـده زو دفــتـــري يــادگــار

كه آيــيــنِ مِهْـر است و دستـورِ كــار

بــه گـفـــتـــارِ شــيـــرينِ نغـزش نگر

كــزان زنــده مــانــده‌ســت نـامِ پــدر

***

كــنــون گــو ش كُـن جــانِ فرزنـدِ من

ســخــن‌هاي شــوي خـــردمــنـدِ من

كه گــفــتــارِ پُــرمــغــزِ آن هـوشـيـار

كُــنَـــد بـــر تـــو ايــن راز را آشــكــار

شـنـيـــدم كه مـي‌گفـت اين داستان

ز ايــــــرانِ امــــروز وُ از بـــاســتـــان

كه بـــود ايـــن بَر وُ بومِ مينوسِرِشت

به گاهِ نــيــاكــان، چــو بـــاغِ بهـشت

تُـــهــي از غــــم وُ دَرد وُ آزار وُ رنـــج

پُـر از گوهـر وُ سيــم وُ ديـنار وُ گَنـــج

چـــو آوازه‌ي گــنــجِ ايـــن بــوم وُ بَــرْ

به گيتـي پراكـنـده شـد سَـرْ بـه سَـرْ

بــر آن شــد ز كــيــن دشـمـنِ نابـكار

يـكــي چــاره ســازد كـه بـي‌كـارزار،

به چـنــگ آوَرَد گــنــجِ اين بــوم وُ بَـرْ

زَنَد تيشــه بر ريشـه‌ي خـشــك و تَـرْ

چو جُــســتـنـد مـر بنـدِ خـود را كـلـيد

بـَـدانـديــشــگان با دلـي پُــر امــيــد،

نــهـــادنـــد پـا انــدريـن مــرز وُ بــوم،

به گـفـتـارِ نـغــز وُ بــه كـــردارِ شـوم

تــنـي چــنــد از ايــرانــيــان را بــه زَرْ

خــريــدنــد وُ شــد تــيـــرشـان كارگر

يـكـي رخـنـه كــردنـد در ديــنـــشـان

بـبـسـتـنـد چـشـمِ جـهـــان‌بـيـنـشـان

در دانــش وُ شــرم وُ مــهــر وُ هــنــر

بـبـسـتـنـد بر رويـشـان سَــر به سَــر

كـشـيـدنـشـان سـوي كـردارِ زشــت

يكي دوزخي سـاخـتـنـد از بـهـشــت

در آن آتـــــشِ كـــيـــنـــه افروخــتـنـد

هـمـه خـرمـنِ مــردمــي سـوخــتـنـد

نهالي كه دشمن در اين خانه كاشت

بـسـي شــاخ آورد و سَـرْ بـرفـراشت

درخـــتــي شـــد از گـــردشِ روزگــار

بَـــرِ دشـــمـــنــــي آخـــــر آورد بـــار

از ايــن مــيــوه‌ي تــلــخِ اهــريـمــني

پراكـنده شــد تــخــمــه‌ي دشـمــني

نــشــســتـــنـــد بـــر بــــاره‌ي آرزوي

بَـدانـــديـــشــِـگانِ دَد وُ ديـــو خـــوي

خِــــرَد را ربـــودنــــد از ايـــرانـــيـــان

چــو گــويــي گــرفتــنْدِشان در ميان

زمــانه چــو تــخــمــي پــراكـنده كرد

نـــشــايـــدكــنـي بــا زمــانـه نــبـرد

كـــســي ايــن پــراكــنــده گِـرد آورد،

كه ره جـــويـــد از دانــــش وُ از خِــرَد

چو رفت از كسي هوش‌وُ‌‌شرم‌وُ‌خِـرَد

بـه گــفـــتـــار وُ كــردارِ خــود نـنـگـرد

به چَشـمَـش بَـد وُ نيـكْ يكسان شود

بـه پـنـدارْ چــونْ طــفــلِ نــادان شود

كه دانـــد زبـــانِ پـــدر ســودِ خـويش

از آن بشــكــنــد هـر چه بيند به پيش

بـــدان تا نــبــيــنــد دبـسـتــان كــوي

كُـــنَـــد مــــرگِ مـــام وُ پــــدر آرزوي

خِــرَدمـــنــد را دانـــشِ ايــزدي است

كه بي‌دانـشي خود ز نابخردي است

همي‌گفت و از سـوزِ دل مي‌گريست

دل افسرده را چـاره جـز گـريه نيست

بــدو گــفــتــم اي مــادر مــهــربــــان

دگر باره بـگــشــاي بــر مـــن زبــــان

هــمــي بــاز گــوي آنـچــه گفتت پدر

ز فرجـــامِ ايــن داســتــان بــر پــسر

كه ايــرانـــيــان را چه بر سَرْ گذشت؟

از آن پس كه دشمن‌به‌ما‌چيره‌گشت؟

***

چــنــيــن گــفــت آن مادرِ غمـگـسـار

كز آن پس چنـان تــيــره شـد روزگـار

كه شـيـرازه‌ي كشور از هم گسيخت

ز مَــرْدُم هـمـه شــرم وُ آزرم ريـخـت

نِـــگــر تا چــه كـــردنـــد ايـــرانــيــان

چــو پــاداش وُ كــيـفــر برفت از ميان

به بــازي چــو نــقــدِ خِــرَد بــاخــتـند

بــه نــاچــار بــا دشـمــنـان ســاختند

چو كـشــور زُ دشــمــن پُـــرآواز شـد

دَرِ مـــرزْ بَـــرْ دشــمــنـــان بـــاز شـد

نــهــادنــد پـــا انــدريــــن بـــوم وُ بَــرْ

خُمِ ســيــم وُ زَرْ را گــشــودنـــد سَـرْ

به زَرْ ناكــسـان را دهــان دوخــتــنــد

كسان را هـمـه خائنان ســوخــتــنــد

بـدان تا فــرومـــايــه گــــردد بــلــنــد

فـــكـــنـــدنــد آزادگــان را به بـــنـــد!

بــبــســتــنــد دســتِ هــنــرمــنــد را

گــشــودنـد ز اهــريــمــنــان بــنــد را

هــمــه هــر چــه ديــدنــد از دشمنان

خــمــوشــي گــزيــدنــد از بـيــمِ جان

نــكــردنــد بـــا دشـــمـــنـــان كــارزار

بـــه دســتِ زمــانــه ســپــردند كــار

ز بــيــداد و از ســخـتـي‌ي زنــدگــي

نـــهــــادنــــد ســـر در رهِ بــنــدگــي

چــو از مَـردي و مَــرْدُمــي كــاسـتند

همه چــون زنــان چـــهــره آراســتند

زِ ديــنِ بــهــي دســت بــرداشــتـنـد

ز بي‌دانشي تخــمِ كــيــن كاشــتـنـد

چــو از بــاده‌ي كــيـنه گشتـند مست

زِ يــزدان پـرســتـي كـشـيـدند دست

دگــــر روزگــــاري پــــديــــدار شـــد،

در آن مَردي و مَـرْدُمــي خــوار شـــد

تــهــيــدســتــي‌ي مــردِ دانــش‌پژوه

بــرون رانـــــدش از دوده وُ از گـــروه

فـــرومــايـگــان گــردن افـراخــتــنــد

نژاد وُ هنـر بــهــرِ خــود سـاخــتــنــد

گرفــتــنــد فرمــانِ دشــمــن به جان

نـــشـــســـتــنــد بــــر جــاي آزادگان

زَر وُ كــــشـــــور وُ دوده را رايـــگــان

ســـپــردنــد يــكــســر بــه بيـگانگان

پــراكــنــده شــد كــشــور و گـنـجِ ما

تَــبـَهْ شـــد هــمــه حــاصــلِ رنـجِ ما

چو خــواهــد شــدن كشوري از ميان

فـــرومـــايـــه گـــردد در او مـــرزبــان

تـــو را كـــردم آگــــه زِ گـــفـــتِ پــدر

كــنـون بـشـنـو از من سخن اي پسر

بَــرِ مَــردِ فـــرزانــــه‌ي هــوشـــيـــار

شــگــفــتــي نــدارد چــنــيـن روزگار

دروغ آن زمـــان نـــزدِ مـــا بُــدْ گــنـاه

كــه مـا را نــبــودي چنين رسم وُ راه

چــو نــاكــس بــه دِهْ كــدخدايي كند

كــــشــاورز بــايـــد گـــدايـــي كــنــد

چــو در كـار پــاداش وُ كــيــفر نـبــود

زِ كشور همـي بـگـسـلـد تــار وُ پــود

چــو گــردد كــلانــتــر يـكـي تيـره‌راي

شــود پــاســـبـــانْ دُزْدْ را رهـنـمـاي

چــو دانــش‌پــژوهــنــده بـيــنـد زيـان

كه بندد به دانـش‌پــژوهــي مــيــان؟

چــو گـــردد فـــــرومـــايه آمـــوزگــار

تــو خــود گـو چــه آرد زمـانه به بـار؟

ســزاوارِ كــيــفــر چــو پــاداش ديــد،

هــنــرمـــنـــد بــايــد شــود نــااميـــد

چو گــردد ســتـمْ : داد وُ دزدي : هنر

كــجــا شــاخِ دانــش دهـد بــار وُ بَرْ؟

چودُشمن،گرامي‌شد‌و‌دوست،خـوار،

بــه نــاچــار پــيــش آيــد ايـن روزگار

زِ بــهــرام وُ كــيــوان وُ از مِـهـر وُ ماه

نـبـيـنـم گـنـــاهـي در ايـن دسـتـگـاه

جـهـان را چـو بـا چـشــمِ دل بـنـگري

نــدارد كــســي نــيــك وُ بَـد اخـتـري

به يــزدان كــه هــرگــز جـهـان‌آفـرين

نـه بـا بـنـده‌اي مِـهْــر ورزد نــه كـيـن

زِ نــيــك وُ بــدت هـر چــه آيـد به سَرْ

ز خـود بــيــن وُ از كـرده‌ي خود شمَر

از آن روز دشـمـن به مـا چيره گشت

كـه ما را روان وُ خِــــرَدْ تــيــره گشت

از آن روز ايــن خــانـــه ويــرانــه شـد

كـه نــان‌آوَرَش مـردِ بــيــگــانــه شـد

به يـزدان كـه گـر مـا خِـرَد داشــتـيـم

كـجـا ايـن سـرانـجـامِ بَـدْ داشــتـيـم؟

هـمـه رنـج وُ نـفـريـن وُ دَرْد وُ بلاست

سـرانـجـامِ بــرگــشـتـنَ ازْ راهِ راست

چو بـشـنـيـدم از مادر اين سرگذشت

كـه مـا را زِ دشمن چه بر سَرْ گذشت

به دل گـفـتـم اي غـافـل از خـويشتن

گـرامـي چـه داري سَـر وُ جـان وُ تَـن

اگـر مـايـه‌ي زنـدگــي بــنــدگي‌ست

دوصــد بـار مُـردن بِه از زنــدگي‌ست

بَــرِ دشــــمــــنِ نـــاكـــسِ نــابــكــار

مُــدارا پــشـــيـــمـانـــي آرد بــه بــار

بـســوزد در آتـــش گـرت جـان و تــن

بِه از بــنــدگــي كــردن وُ زيــســتــن

بــيــا تــا بكــوشـيــم وُ جَـنْـگ آوريــم

بُــرون سَــر از ايــن بـارِ نـنـگ آوريــم

بــه دامـــانِ زيــبـــاي ايـن بــوم وُ بَـرْ

سِــزَد كــز دل وُ جــان گــذاريـمْ سَـرْ

رهــانــيــم از چـــنـــگِ اهريــمَــنَــش

چــو پــروانــه گَـرديــم پــيــرامُــنَــش

بـــگـــيــــريـــم دســـتِ كــشــاورز را

بـــبـــنــديـــم بـــر دشـمــنـان مـرز را

بــيــــاريــم آن آبِ رفــتــه بــه جــوي

مــگــر زان بــيــابـــيـــــم بــاز آبــروي

شــود مَــرْدُمــي كــيــش وُ آيـيــنِ ما

نــگــيــرد خِـــرَدْ خُــــرده بــر ديــنِ ما

كــه تــا بــازگــردد خــود اين بوم وُ بَرْ

بـه گــاهِ نــيــاكانْ، پُــر از زيــب وُ فَــرْ

زِ دشـمـن تو ياري چه جويي همي؟

بـه بـيـهـوده اين ره چه پويي همي؟

كه از دشـمـنـان دوسـتـي خـواستن

بُـــوَدْ ارزشِ دوســتـــانْ كـــاســـتــن

تــو راهـي كه دشـمــن نـمـايد مپوي

كه پــويــنــده را خــواري آيـد به روي

كــجـا دوسـتـي آيـــد از دشـمـنـان؟

كه ديـدسـت نـيـكـي ز اهـريـمـنـان؟

كسـي كو خـردمــنـد و آزاده‌خـوست

به دشمن نپيـونـدد از دسـتِ دوست

بـــيــا تــا بــجــويــيــم يــاري زِ هـــم

بكـوبــيــم پــا بــر سَــرِ رنـــج وُ غـــم

بــرانــيــم دشـمــن از ايــن بـوم وُ بَرْ

هـــنــر را پـــديـــد آوريــــم از گُـــهَــرْ

مــگــو بـــســـتْ دســـتِ مـرا روزگار

نــيــايــد زِ دســتِ فــروبــســتــه كار

به سگ بين كه چون جانفشاني كُند

به بــنـــد انـــدرون پــاســبـانــي كُند

خــوشــا آن كــه ســگ‌وار همّت كُند

كــه با گـردنِ بــســتــه خــدمــت كُند

زِ «ســرخــوش» بـيــامــوز آييـنِ كار

بــه مــيـهن‌پــرســتــي شـو آموزگار

***

یادی از بزرگمرد ادب پارسی زنده یاد استاد «سیّد محمود فرّخ خراسانی»

با درود به ياران و دوستان وبلاگ ادبي عرفاني (از بيدلانگيها) ، همانطور كه روال كار بنده در اين وبلاگ مي باشد ، تلاش بر آن دارم كه معرف بزرگان و فرهيختگان ادبي عرفاني سرزمينم «ايران» عزيز باشم.

در اين پست شايسته مي دانم ياد و خاطراتي از يكي از برجسته ترين اساتيد فرهنگ و ادب خراسان ، حضرت استاد : «سيّد محمود فرّخ خراساني» براي شما عزيزان ارائه نمايم. اين مورد سبب آن شد كه تماسهايي با چند تن از ديگر اساتيدي كه با حضرت استاد مجالست و دوستي قديمي داشته اند، داشته باشم.

حاصل اينكه مصاحبه اي تلفني با چند تن از ادبای ارجمند انجام دادم كه با آنكه اکثراً مختصر و فشرده بود ، ياد بسياري را در اذهان زنده گردانيد. نوشتاري كه در زير مي آيد ترکیبی است از خاطرات گذشته و خلاصه شده ای از این مكالمات .

·       عرض مي شود به حضورتان اين بنده در دوران نوجواني ، توسط استاد زنده ياد : «گلشن آزادي» ، شاعر و روزنامه نگار چيره دست روزگاران دور به «انجمن ادبي فرّخ» راه يافتم ، در اين انجمن كه هفتگي و صبح هاي جمعه برگزار مي شد، بزرگان فرهيخته اي را زيارت مي كردم ، كه ديدار آنان ، آنهم از نزديك برايم بسي موجب سُرور و خوشوقتي بود ، چرا كه چنين بزرگاني به سادگي در دسترس ديدار و شنيدار نبودند. يادم مي آيد از اساتيدي چون (با توجه به اينكه اسامي بزرگواران زير از چندين مكالمه و مكاتبه استخراج گرديده فاقد ترتيب از لحاظ مقامي و الفبايي است):

  1. حضرت سيّد الشعرا : «اميري فيروزكوهي»
  2. جناب استاد : «رهي معيّري»
  3. استاد : «مجتبي مينوي»
  4. استاد : «بديع الزمان فروزانفر»
  5. استاد دكتر : «سيّد ضياء الدّين سجادي»
  6. استاد دكتر : «مجتهد زاده خراساني»
  7. استاد : «يدالله بهزاد كرمانشاهي»
  8. استاد : «معيني كرمانشاهي»
  9. استاد : «بيژن ترقّي»
  10. استاد دكتر : «عبد الحسين زرّين كوب»
  11. استاد دكتر : «مظاهر مصفّا»
  12. استاد دكتر : «سادات ناصري»
  13. استاد دكتر : «حبيب اللهي» (نويد خراساني)
  14. استاد : «جواد ايران منش» (نسيم خراساني)
  15. استاد دكتر : «سيّد حسن نصر»
  16. زنده ياد استاد : «غلامرضا قدسي مشهدي»
  17. زنده ياد استاد : «احمد كمال پور» (كمال خراساني)
  18. استاد دكتر : «غلامحسين يوسفي»
  19. دكتر : «عبد الحسین نوشين»
  20. خانم : «سيمين بهبهاني»
  21. خانم : «غزل تاجبخش»
  22. زنده ياد : «نعمت ميرزا زاده» (م . آزرم)
  23. زنده ياد استاد : «جواد آذر تبريزي»
  24. زنده ياد استاد : «احمد گلچين معاني»
  25. زنده ياد استاد : «گلشن آزادي»
  26. بزرگمرد شعر معاصر، زنده ياد : «مهدي اخوان ثالث» (م . اميد)
  27. زنده ياد : «سهراب سپهري»
  28. زنده ياد : « نادر نادرپور»
  29. زنده ياد استاد : «عبدالله دهش كرماني»
  30. استاد دكتر : «ابراهيم باستاني پاريزي»
  31. استاد دكتر : « علوي مقدّم سبزواري»
  32. استاد : «سالور»
  33. زنده ياد : « قيصر رضا فدايي» (شبنم)
  34. جناب : « محمّد حسين فدايي چيروكي»
  35. جناب استاد : «عنايت الله نجدي سميعي»
  36. زنده ياد استاد : «عنايت الله ايران منش كرماني»
  37. زنده ياد : «علي اطهري كرماني»
  38. جناب : «علي اشتري»
  39. زنده ياد دکتر : «غلامرضا صدّیق» (غریب کرمانی)
  40. زنده ياد استاد : «محمود كريمي» (از برجسته ترين اساتيد موسيقي ملّي ايران)
  41. جناب : «ايرج» (خواننده)
  42. زنده ياد : «ايرج ميرزا»
  43. زنده ياد سرگُرد : «نگارنده»
  44. زنده ياد استاد : «شازده افسر»
  45. زنده ياد جناب شيخ : «افصح»
  46. استاد : «كمال تهراني»
  47. استاد : «محمّد ديهيم»
  48. مرحوم استاد : « ذبيح بهروز»
  49. جناب دكتر استاد : «محمّد جعفر ياحقّي» (فصلنامه پاژ )
  50. جناب : «محمّد رضا خسروي» (فصلنامه پاژ )
  51. جناب : «مرحوم جواهري» ( برادر مرحوم استاد فرّخ)
  52. استاد : «سيّد عماد الدّين برقعي» (عماد خراساني)
  53. دكتر : «خسرو فرشيد ورد»
  54. استاد : «علي صدارت» (نسيم يزدي)
  55. جناب : «فرات يزدي»
  56. جناب : «علي باقر زاده» (بقاي يزدي)
  57. زنده ياد : «يزدانبخش قهرمان»
  58. استاد : «محمّد قهرمان تربتي»
  59. زنده ياد دكتر مهندس : «اردشير قهرمان»
  60. جناب : «تيمور قهرمان»
  61. خانم : «عشرت قهرمان» (نكيسا)
  62. استاد دكتر : «حسن شهيدي»
  63. جناب : «حميد سبزواري»
  64. جناب استاد : «محمّدتقيِ  خاني سبزواري» (آرام)
  65. دكتر : «اسماعيل خوئي» (سروش)
  66. زنده ياد استاد : «علي اكبر فتح پور كاشاني» (مقصود)
  67. زنده ياد استاد دكتر : «سيد غلامعلي ضرّابي شيرازي»
  68. زنده ياد استاد : «محمّد رضا رحمانی»(مهرداد اوستا)
  69. جناب استاد : « مهرداد علوي»
  70. جناب استاد : «خسرو احتشامي اصفهاني»
  71. مرحوم : «عبد الجواد محبّي»
  72. جناب : «حسن قاسمي»
  73. دكتر : «رعدي آذرخشي»
  74. دكتر : «مهدي حميدي شيرازي»
  75. استاد : «محمد رضا حكيمي»
  76. استاد دكتر : «رضا زاده» (شفق)
  77. شيخ : «محمد حسين بهجتي» (شفق)
  78. زنده ياد استاد علاّمه شيخ : «محمّد تقي جعفري»
  79. استاد علامه شيخ : «محمد باقر ساعدي»
  80. زنده ياد علامه : «شيخ محمد رضا اعدادي خراساني»
  81. زنده ياد استاد : «حسين منزوي زنجاني»
  82. جناب : «طه حجازي»
  83. جناب : «علاءالدّين حجازي» (ساحل)
  84. زنده ياد خانم : «غزاله عليزاده»
  85. زنده ياد خانم : «ويسه حبيب اللهي»
  86. زنده ياد خانم : «نازنين نظام شهيدي»
  87. زنده ياد خانم دكتر : «طاهره صفّار زاده كرماني»
  88. خانم : «نوشين گنجي نيشابوري»
  89. زنده یاد : «اصغر میر خدیوی» (طنز پرداز مشهدی)
  90. مرحوم : «حيدر يغما» (خشتمال نيشابوري)
  91. زنده ياد : «محمد تقی بهار » (ملك الشعرا بهار خراساني)
  92. خانم : «نوشين بهار»
  93. جناب : «قرائي تربتي»
  94. جناب : «بهشتي تربتي»
  95. زنده ياد : «شريفي»
  96. زنده ياد استاد : «كوثر خراساني»
  97. زنده ياد استاد : «سيّد رحمت الله وظيفه دان» (سرو گلمكاني)
  98. زنده ياد : «بديعي» (مجدي گلمكاني)
  99. استاد زنده ياد : «محمّد كلانتري خراساني» (پيروز)
  100. استاد دكتر : «محمّد رضا شفيعي كدكني» (م. سرشك)
  101. زنده ياد استاد : «رضا درمان»
  102. سركار خانم : «زهرا رضوي»
  103. سركار خانم : «زهرا وحدتي»
  104. زنده ياد : « محمد ولي حاجي زاده» (آذر شيدا)
  105. زنده ياد : «نقيب يزدي»
  106. زنده ياد استاد : (شهريار)
  107. استاد دكتر : «رضا اشرف زاده كرماني»
  108. زنده ياد استاد : « سيّد اسماعيل آموزگار» (مدير و نويسنده ي هفته نامه ي سياه و سپيد)
  109. جناب استاد : «مكاسبي»
  110. زنده ياد جناب استاد : «تقي بينش»
  111. زنده ياد جناب استاد دكتر : «سيد نصرالله حجازي»
  112. زنده ياد دكتر : «مرتضي شيخ»
  113. استاد : «عبّاس كي منش» (مشفق كاشاني)
  114. زنده ياد : « آقا ذبيح الله صاحبكار» (سُهی تربتي)
  115. جناب : «محمود رضا آرمین» (سَهی سیستانی)
  116. استاد : «حبيب الله بيگناه»
  117. جناب : «محمّد عظيمي»
  118. جناب آقای دكتر : «فريدون فرخ» (فرزند استاد فرّخ)
  119. سرکار خانم دکتر : «فرشته فرّخ» (فرزند استاد فرّخ)
  120. زنده ياد جناب آقای مهندس : «فروزان فرّخ» (فرزند استاد فرّخ)
  121. استاد : «فريدون صلاحي» (شعله)
  122. استاد : «فريدون مژده»
  123. زنده ياد : «فريدون مشيري»
  124. زنده ياد : «فريدون توللي»
  125. استاد : «فريدون حافظي» (از بزرگان موسيقي ايران)
  126. خانم : «خجسته ناطق خراسانی»
  127. خانم : «فرخنده ناطق خراسانی»
  128. استاد : «نجومیان»
  129. استاد : «محمّد تولاّیی کاشمری»
  130. دکتر : «عبّاس خیر آبادی»
  131. دکتر : «رضا افضلی»
  132. جناب : «غلامحسین یوسفی» (ناقوس بیرجندی ایشان غیر از مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی هستند)
  133. زنده یاد مهندس : «جواد غلامپور» (استاد آویژن)
  134. جناب استاد : «احمد حمیدزاده عطّار»
  135. جناب استاد : «سیّد محمّد خسرو نژاد» (خسرو)
  136. جناب استاد : «غلامحسین برزگر» (امیر خراسانی)
  137. جناب : «شمسی گنابادی»
  138. جناب : «محمّد باقر کلاهی اهری»
  139. جناب : «رضا دبیری جوان»
  140. جناب : « محمّد تقی خاوری» (م. راوی)
  141. زنده یاد استاد : «سعیدی سیرجانی»
  142. جناب استاد : «احمد اسداللهی» (شعله کرمانی)
  143. استاد : «همایون یزدان پور شیرازی»
  144. زنده یاد : «یوسف ازغدی خراسانی» (بزرگترین سراینده اشعار ناب به لهجه مشهدی قدیم)
  145. زنده یاد دکتر : «قاسم رسا» (ملک الشّعرای آستان قدس رضوی)
  146. جناب استاد : «غلامرضا شکوهی»
  147. زنده یاد : «حیدر معجزه تهرانی»
  148. جناب استاد : «مرتضی امیری اسفندقه»
  149. جناب استاد : «محمّد کاظم کاظمی» (شاعر ارجمند افغانی)
  150. زنده یاد استاد : «نوید افغانی»
  151. زنده یاد : «نصرالله مردانی»
  152. جناب شیخ : «زرافشان»
  153. جناب : «سیّد مهدی غفوری ساداتیه»
  154. خانم دکتر : «بتول طبسی» (سارا)
  155. جناب : «نجف علی عباسی دشت بیاض»
  156. زنده یاد استاد : «علی اصغر رضایی» (متخلص به «وحدت» – عارف ، خطّاط ، مینیاتوریست ، خواننده ، تذهیب کار و . . .)
  157. زنده یاد : «رزاقی گنابادی»
  158. جناب : «بهروز رضوی»
  159. جناب استاد : «رحمت الله شاکری نیشابوری»
  160. جناب استاد : «شریفی شیروانی»

و بسياري ديگر از شعرا ، نويسندگان ، موسيقيدانان و فرهيختگان بزرگ سرزمين عزيزم «ايران» را در بيش از چهل سالي كه به اين انجمن رفت و آمد داشتم ديدار كرده و با بعضي از آنها دوستي و مراوده و مكاتبه داشتم . البتّه به علّت بيماري قلبي و فراموشي حاصل از پيري ، نام بسياري از ديگر عزيزان از ذهن زبان قلمم افتاده است.

و امّا اين بزرگان همه از ارادتمندان ومهرورزان هميشگي زنده ياد استاد : « سيّد محمود فرّخ خراساني» بودند كه وجود آن حضرت چون شمع و ياران ايشان همچنان پروانگاني در محفل انس حضورشان بودند.

در باره ي استاد «فرّخ» ناگفته ها بسيار است و بيان همة آنها قضيه ي مثنوي هفتاد من كاغذ خواهد شد. در دوران زندگي پربار اين ابرمرد ادبي و سياسي «ايران» آثار مختلفي از ايشان منتشر شده ، از جمله دوجلد كتاب با عنوان «سفينه ي فرّخ» كه امروزه ناياب و غير قابل دسترس مي باشد . اخيراً شنيده ام كه دخت فرهيخته ي ايشان سركار خانم «فرشته فرّخ» ديوان اشعار پدر را (با مشكلات فراواني كه امروزه روز در صنعت نشر آثار فرهنگي مشاهده مي شود) به زيور چاپ آراسته اندكه البته هنوز منتشر نشده است.

در ادامه لازم به ياد آوري است كه جناب شاعر ارجمند استاد : «محمّد رضا خسروي» مادّه ي تاريخي براي اين بزرگوار سروده بوده اند كه فقط عبارت «چهل دل» (1360=40×34) از آن مادّه تاريخ در خاطرم مانده است ، همچنين بيت مقطع قطعه اي از جناب استاد : «نسيم خراساني» بدين مضمون:

«مقصودِ نسيم» چونكه از جمع برفت

پرسـوز چنين گفت كه:« فرّخ فرّخ »

([2×880]-[400])=1360 خورشيدي

*****************

با سپاس از خانم «فرشته فرّخ» كه يكي از آخرين تصاوير پدر بزرگوارشان را در اختيار يكي از دوستان ما قرار داده اند سخنم را در اين پست به پايان ميرسانم و شما عزيزان را به مشاهده و مطالعه ي تصوير و شعري ناب از حضرت زنده ياد استاد : «فرّخ خراساني» دعوت مي كنم. (لازم به توضيح است كه متاسفانه با همة حقّي كه آن بزرگوار بر گردن فرهنگ و ادبيات اين سرزمين دارد تاكنون هيچ تصوير و مطلبي از ايشان در فضاي اينترنت منتشر نشده بود الاّ همين شعر پيش رو كه از وبلاگي به نام «هوشيدر» برداشت شده است.) :

حضرت استاد سید محمود فرخ خراسانی

یا رب عـــرب مباد و دیـار عــــرب مبــاد

این مرز شــــوم و مــردم دور ازادب مباد

زین خلق دیو سیـرت و زیـن خاک دیو سار

سر ســبز و ســبز،یک نفر و یک وجب مباد

این قــــوم دونِ دزدِ گـــدا را زکــــردکـار

جـز لـعنــت و عـــذاب و بلا و غضـب مباد

این پا و ســـر برهنــــه گـروهِ پلیـــــدْ را

غــیر از کفـنْ بر آنْ تنِ تیــــره سلبْ مباد

هرگــــز بغــــیر دزد و سیـه روی و نا بکار

بر این قبیــــــله نام و نشـــان و لقب مباد

بر دست و پا و گــــردن و تـن ایـن گروه را

الا کـه بنـد سلســـــله و تیـــغ و تب مباد

هرگـــــــز بغیـــر خـون پلیــد عرب روان

از دجــله و فـراتْ به شـــــــط العرب مباد

وانکو بامـر اجـــنبیان شد امیـــــــــرشان

جـــز بعد مرگ نام وی انــــدر خطب مباد

تنـها همیــن عــراقْ نه ، هر جا عــــربکده

مصر و حجاز و تونس ونَجــْــدْ وُحَلَـبْ مباد

بغــداد و کاظــــمین و نَجَـــف باد واژگون

در کـــــربلا بغـــــیر بلا و کـــــرب مباد

نام و نشان از این قُـــبَبِ زرد و سبـــزشان

در زیــرِ سبـــــزْ طــارُمِ نُهْ تو قُــبَبْ مباد

هان ای عَجَمْ زگورِ عـرب خود چـه دیده ای

دیگر تـــرا چَنیـــن هَوَسِ بُلْعَجَــــبْ مباد

ما را چه کار اگر عـــربی را عـــرب بکشـت

کاری تــرا بکـار سنــــــان یا وهـــب مباد

دیــن عـــرب همــان عــــربان را بود بکار

جز دیــنِ زَردْ هُشْــتْ عَجَـــمْ را طلب مباد

هر چنــــد نسبتــم به بزرگ عـــرب دهند

گویم کسـی چـو مـن بعـرب مُنتَسَــبْ مباد

من از تبـــــــار عـالیِ کســـــرای عـادلم

فَخْــرَمْ بجـــز بدین حسب و این نسب مباد

*****************

دكتر مرسده زنده دل سه شنبه 9/3/1391=29/5/2012

شــــرح و تفســــير يــك غــــزل بـــرجسته از حضـــرت «مولانا عبد القادر بيدل دهلوي» – به همراه ترجمه‌اش به زبان انگليسي

با درود به خوانندگانِ گرانقدرِ اوّلين پُستِ ( بيدلانگي ها ) ، و امّا قبل از بيان هر سخني ، بايد به عرض شما گراميان برسانم كه هنوز هيچ مفسّري در علم تفسير پيدا نشده كه به راستي پي به معناي حقيقيِ­ كلمة ( تفسير ) برده باشد و فقط پس از مشتي كلمه پراكني هاي قلنبه سلنبه­ شان، خواننده يا شنونده شان را ارجاع ميدهند به تحقيق و جستجو در فرهنگ هاي لغت . و قبل از اينكه خوانندگان و شنوندگان­شان به لغت نامه­ هاي مختلف رجوع كنند همان چيزهائي را كه از اين كتب به طور غلط يا درست فرا گرفته­ اند را به خورد اين (بيچارگان تشنه­ ي فهميدن) ميدهند يعني به زور انواع حِيَل اهلِ حرف، ميچپانند در مغزهاي تهي از معرفت اين دسته از مردم و بلكه دسته هائي بيشتر .

چند ماه پيش از اين در سايت يا وبلاگي از يك خانم فرزانه­ ي ايراني­ ي والا قدر (= خانم دكتر بنفشه بزرگ) غزلي ديدم بسيارعرفاني و شيوا از حضرت (مولانا ابوالمعاني : ميرزا عبدالقادربيدل دهلوي) كه قول داده بودند در آينده اي نزديك تفسير اين غزل پر فراز را كه اثري است از رشحات قلم روحپرور و دلنواز عارف و شاعري بزرگ از ديار( خراسان) درسرزمين اهورائي­ي (ايران)، براي اهل دل و معني، ارائه فرمايند اما متأسّفانه مدتهاست كه از ايشان و وبلاگشان كه همينطور به ناگهان و بدون دليل رها شده، هيچ اثر و خبري دردسترس نيست بنابر اين مرا اراده غلبه فرمود تا وبلاگي در «وردپرس» ساخته و ارائه كنم به همان شيوه و روش اهل دل و عرفان ، و اين كار در روز اوّل و دوّم ارديبهشت ماه انجام پذيرفت اما بازهم متأسفانه ميسرم  نشد كه با ( استاد نسيم خُراساني ) تلفني يا به نحو ايميلي تماس برقرار كنم خداوند سايه­ ي اين بزرگمرد شعر و عرفان و قلم را از سرجامعه­ ي عاليشأن ايراني كم نفرمايد زيراك در چنين وانفسا روزگاري حيات چنين ابرمردان نادر و كمنظيري اميد بخشاي تشنگان زلال معرفت و عشق وكمال ميباشد .

بنده­ ي كمترين (=دكتر« مرسده بانو- زنده دل»)، با كسب اجازه از خانم «دكتربنفشه بزرگ» شارح غزل و نيز از جناب آقاي « مهندس : ب . ه . ج » مترجم گرامي­ ي غزل ( حضرت بيدل ) ، اين غزل و شرح و ترجمه­ اش را براي حسن ختام اين اوّلين پست ( از بيدلانگي­ ها)يَم ، به شما خوانندگان فهيم فارسي زبان و به انگليسي زبانان جهان هديه ميدارم . باشد تا اگر احياناً در جائي سهوي از روي اشتباه رخ داده بود با ديده­ ي اغماض نگريسته شود.

بااحترام  از ايران : « م . زنده دل» ساعت دو بامداد آدینه 8 / 2 / 1391 =27 /  4 / 2012
 

« ميْ پَــرَسـتْ  ايجـــادَ »م ، نشـــئه‌ يِ اَزَل دارم

همچـو  « دانـه‌يِ  انگــــور» :شيـشه در بغل  دارم

گـر دهـند بر بـادم ، رقــص مي‌كـــنم ، شــــادم

« خــاكِ  عَجْــزْ  بُنيــادَ »م، طبـعِ  بي ‌خِـلَلْ  دارم

« آفتابْ » در كـار است ، « ســايه » گـو به غـارت رُو

چـون « مَني » اگر گم شد ، چون « تويي » بَــدَل دارم

« مـعني  بلـندِ » مـن ،  فـهمِ تُنــدْ  مي‌خــواهـد:

سيرِ « فكرَم » آسان نيست ، « كوهم » و « كُتَل » دارم

از « منـي » تَنَزُّلْ كن ، « او » شُـو وُ « تـويي » گُلْ كن

اندكــي  تأمّـــل  كـــن ، « نكته »  محتَمَـل  دارم

«حَق»برون زِ مردُم نيست ، جوش باده بي «خُم» نيست

راه مــدّعا گـــُم نيــست ، عــرضِ مُبْتَــذَلْ دارم

دل مشبّــك اســت امـروز ، از خَــدَنگ «بيدادَ»ت

محــوِ  لـذّتِ  شــوقم، شـــأني  از عَسَــل دارم

سنگْ هــم به حـالِ من ، گــريه گَـر كُند برجـاست

بي تــو زنده‌ام يعني : « مـرگ »  « بي اجــل » دارم

تَرْكِ « سود » وُ « سـودا » كن ، قطعِ هر  « تمنّا » كن

ميْ‌ خـور وُ طَــرَبْها كُـن ، مــن  هم  اين  عمل دارم

« بحرِ قـدرتَـ»م «بيــدل» ، مُـوجْ خيز  معني‌هاست

« مصــرعي » اگـر خواهم ســركنم ، « غزل » دارم

 

بيت 1

مصرع 1: مي پرست ايجادم ، نشئه‌ي ازل دارم

مصرع 2: همچو دانه‌ي انگور: شيشه در بغل دارم

شرح : وجود و ايجادم از ازل سرشار از جوشش معرفت حق و بلكه خود حق بوده است و ماند يك دانه‌ي انگور هستم كه تمام وجودم مثل شيشه‌اي پر از «جوشنده شراب حقيقت» است.

Verse 1:

Hemistich 1: My creation is found on wine and I am inebriety from pre-existence.

Hemistich 2: Like a single grape I have an armful of bottle glass.

Description: My existence and my creation, from eternity is fully loaded from ebullition of “truth wisdom”; or perhaps the “truth”. And I am like a «single grape» that the whole of its existence is filled from ardor wine of reality.

بيت 2

مصرع 1: گر دهند بر بادم ، رقص مي‌كنم ، شادم

مصرع 2: خاك عجز بنيادم ، طبع بي‌خلل دارم

شرح : اگر مرا نابود سازند ، هيچ غمي نيست و من كاملاً در مقابل حق تسليم هستم و به واسطه‌ي اينكه وجود روحاني من خلل پذير و نابود شونده نيست ، مي‌رقصم و شاد هستم.

Verse 2:

Hemistich 1: If they dissipate me then I will dance! And I will become glad!

Hemistich 2: I am humble dust! And my nature is perfect.

Description: I am fully humble against “truth” and it’s not sorrow to destroying me; and because of that, my spiritual existence is not porousness and is not destructible so I am dancing and I am joyful.

بيت 3

مصرع 1: آفتاب در كار است ، سايه گو به غارت رو

مصرع 2 : چون مني اگر گم شد ، چون تويي بدل دارم

شرح : آفتاب (کنایه از نور دل عارف برحق) مي‌درخشد و بنابراین گو كه سايه از بين برود كه اگر سايه از بين رفت به جاي آن توي باقي و جاودانه را دارم.

Verse 3:

Hemistich 1: The sun is shining, so say to the shadow to be plundered.

Hemistich 2: If something like my ego is lost, instead of it I have “thou”.

Description: The sun is shining and so let the shadow to be wiped out! Since the missing the shade, I will have the eternal “thou” instead of it.

بيت 4

مصرع 1: معني بلند من ، فهم تند مي‌خواهد

مصرع 2: سير فكرم آسان نيست ، كوهم و كُتل دارم

شرح : فهميدن معني هستي و وجود من  درك و فهم بسيار زيادي لازم دارد و نمي‌توان به سادگي رموز انديشه‌ي مرا پي برد، زيرا كه انديشه‌ام چون كوهي عظيم است با كتل‌هاي زياد كه براي رسيدن به قلّه‌اش بايد از اين كتل‌ها عبور كرد.

Verse 4:

Hemistich 1: Understanding the great meaning of my existence needs a great and wide cognition.

Hemistich 2: Investigation of my thought is not easy; I am like a mountain with steep hills.

Description: Understanding the meaning of my existence needs a great perception and it’s not easy to discovering the secrets of my thought because my cogitation is like huge mountains with many steep hills that is needs a very long climbing over steep hills and mountains to reach the climax of it.

بيت 5

مصرع 1: از مني تنزّل كن ، او شو و تويي گل كن

مصرع 2: اندكي تأمّل كن ، نكته محتمل دارم

شرح : از منيّت نزول كن و كلاً آن را رها كن ، و وقتي رهايش كردي تلاش كن كه «او» شوي و اگر به فرض؛ «او» شده باشي؛ «خودش» مي‌داند چه كند : «توئي» گُل كند يا هر كار ديگر … ، و روي اين مطلب گفته شده عميق شو و تأمّل كن و بدان كه از بيان اين سخن ، معني و نكته‌اي را براي تو در نظر دارم.

 

Verse 5:

Hemistich 1: Release selfishness; be like “him” to bloom your holly essence.

Hemistich 2: Be thoughtful a bit, maybe I have some points.

Description: Drop the selfishness and leave it completely. When you leave it try to being “him”, and we suppose your existence transformed to “him”, then “him” himself know what to do: makes “you” bloomy or other things. And you must deeply think over it and beware I have a nice point for you behind of saying those things.

بيت 6

مصرع 1: حق برون زِ مردم نيست ، جوش باده بي خم نيست

مصرع 2: راه مدّعا گم نيست ، عرض مبتذل دارم

شرح : جوشش باده‌ي حقيقت ، خارج از كلّ خلقت بشري (كه در اين بيت به «خُم» تشبيه شده) نيست و اين مطلب را در حَدِّ شُما كودك فهمان بيان كرد­ه­ام و آن قدر مطلب را پايين آوردم كه شما خواننده‌ي مثلاً «فهيم»!، اندكي از آن را بفهميد ، و البتّه اين سخن من ادّعا نيست.

پ.ن.:(در اين رابطه حضرت «مولانا جلال الدّين محمد بلخي» نيز مي‌فرمايند :

چون سر و كار تو با كودك فتاد پس زبان كودكي بايد گشاد

همچنين جناب «ابو شكور بلخي» نيز اينچنين سروده‌اند:

اين كه مي‌گويم به قدر فهم تُست- مُردَم اندر حسرتِ فهمِ دُرُست)

Verse 6:

Hemistich 1: “truth” is not out of “humankind” and ebullition of “wine” is not out of “jug”.

Hemistich 2: It is not a clam, I say something trite.

Description: Ebullition of “truth” wine is not out of the whole of “creation” of “humankind” or “jug”! I have to decrease the level of this subject to make it kid-understandable for you, idiomatically wise reader to find a little of the meaning of it, and surely my words are not claimed.

بيت 7

مصرع 1: دل مشبك است امروز ، از خدنگ «بيداد»ت

مصرع 2: محوِ لذّتِ شوقم ، شَأني از عَسَل دارم

شرح : دل من مانند موم عسل از بي‌عدالتي‌ات سوراخ-سوراخ شده وَ آن چنان از شوق سرشارم كه وجودم مانند عسل شده است.

Verse 7:

Hemistich 1: My heart is cribriform because of your injustice shot.

Hemistich 2: I am wiped out! Because of eagerness to “you”; and now, my existence rank is like honey.

Description: My heart is like beeswax is reticular for your injustice. And I am fully from pleasure that is cause to my existence converted to honey.

بيت 8

مصرع 1: سنگ هم به حال من ، گريه گر كند برجاست

مصرع 2: بي تو زنده‌ام يعني : مرگ بي اجل دارم

شرح : زندگي‌ام بدون حضرت حق مثل مرگ است و قبل از اينكه اجل من سررسد ، گويي كه مُرده‌ام و لذا اگر سنگ هم به حال من گريه كند ، كاملاً رَواست.

Verse 8:

Hemistich 1: If stone cry to me is quite natural.

Hemistich 2: “I am alive without you”, that means: “I am dead before reaching the death time”.

Description: My life without majesty “truth” is like death. And before reaching the hour of death I am like a dead, so if stone tears to my situation is quite natural.

بيت 9

مصرع 1: ترك سود و سودا كن ، قطع هر تمنّا كن

مصرع 2: مي‌ خور و طربها كن ، من هم اين عمل دارم

شرح : اهل معرفت باش و از شراب معرفت مست شو كه من هم از عمل به اين روش به حق رسيدم و در اين راه بايد هر معامله و سود و زيان و داشتنِ هر آرزويي را ترك كرد. (حتّی اینکه: «تَرکِ آرزو» کرده ، را.)

Verse 9:

Hemistich 1: Release every “dealing” and cutout every “wishes”.

Hemistich 2: Drink “wine” and be “joyful”, it’s also my manner.

Description: Be one of the wise men and get drunk by “wine of wisdom”, that I reach to “truth” by performing in this manner, and in this way you should release every wishes and dealings.

بيت 10

مصرع 1: «بَحرِ قدرتـ»م «بيدل» ، موج خيز معني‌هاست

مصرع 2: مصرعي اگر خواهم سركنم ، غزل دارم

شرح : اي «بيدل» ، اقيانوس قدرت من پُراست از امواجِ بلندِ معني و اگر مثلاً بخواهم مصرعي بسرايم ، آن مصرع از شدّتِ جوششِ درونِ من خودبخود به يك «غزل» تبديل مي‌گردد.

Verse 10:

Hemistich 1: The Ocean of my power – “Bidel” – is fully from huge waves of meaning.

Hemistich 2: If I decide to versify a hemistich, it will be converted to a “Ghazal”.

Description: Ah Bidel! The ocean of my power is fully from huge waves of the meaning and so, if I decide to verify a hemistich, it will be converted to “Ghazal” due to the intensity of my heart ardor.